قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3187

تاريخ الفي ( فارسى )

حركات ناپسنديده از راه زدن مردم ، مترددّين را كشتن و اموال ايشان را متصرّف شدن نمود . و چون اين نوبت اين خبرها به سمع امير مؤيّد رسيد ، باز بر سر او رفته جبرا و قهرا او را به دست آورده محبوس گردانيد . و ولايتش را به عمّال و نوّاب خود سپرده باز به جانب نيشابور مراجعت نمود . چون به نيشابور رسيد فرمود كه احمد خربنده را بر دار كشيدند و مسلمانان از شرّ وى خلاص شدند . و در اين اثنا ، خبر رسيد كه اهالى سبزوار قدم از دايرهء اطاعت بيرون نهاده در اداى مال و خراج و تقصير و اهمال مىنمايند . و چون امير مؤيّد اين حالت را شنيد ، فى الحال ، با لشكرى فراوان متوجّه آن صوب گرديد . و چون به حوالى شهر سبزوار رسيد ، يكى از زاهدان آن شهر كه در تمامى خراسان به زهد و رياضت اشتهار داشت و اكثر مردم به او اعتقاد ولايت و كرامت داشتند ، پيش امير مؤيّد آمده گناه اهل سبزوار را درخواست كرد و چندان نصايح و مواعظ به امير مؤيّد الدّين گفت كه در دل او رقّت پيدا شده گناه اهل سبزوار را به او بخشيده بازگشت . در اين اثنا ، از قبل سلطان ركن الدّين محمود و امراى غز كس پيش امير مؤيّد آمده و بشارت رسانيدند كه « سلطان ، ولايت نيشابور و طوس را به جاگير تو گذاشت . » اهل نيشابور از اين خبر بسيار خوشحال شدند ؛ چه ، امير مؤيّد به ايشان و ساير رعايا سلوك عادلانه مىكرد و هيچ‌كس را از سپاهيان او ياراى آن نبود كه يك توبره كاه از كسى ناحق تواند گرفت . و از جمله وقايع اين سال آنكه ملكشاه بن سلطان محمود را در اصفهان كنيزك او زهر داده بكشت . تفصيل اين مجمل آنكه چون بعد از فوت سلطان محمّد ، برادرش ملكشاه ، از خوزستان آمده اصفهان را گرفت و كس نزد خليفه مستنجد باللّه فرستاد - كه به‌تازگى به خلافت نشسته بود - و پيغام داد كه « در عراق عرب خطبه به نام او بايد خواند . » و چون ميانهء [ 108 ب ] ملكشاه وزير خليفه ، عون الدّين بن هبيره ، كدورت و عداوت تمام بود ، او قبول اين معنى نكرده ، در مقام آن شد كه ملكشاه را از ميان بردارد . بنابراين ، يكى از خواجه‌سرايان را ، كه با ملكشاه كمال خصوصيت داشت و اكثر اوقات در بغداد نزد خليفه المقتضى لامر اللّه مىبود و او را اغل بيك گوهرآيين گفتندى ، پيش خود طلبيده به انواع وعده‌ها بفريفت و به او گفت كه « مقصد من آن است كه تو نوعى كنى كه ملكشاه را از ميان بردارى تا اين فتنه و فساد از ميان برخيزد . من تو را به مرتبهء امراى عظيم الشأن مىرسانم و هرولايتى كه خاطر تو مىخواهد به اقطاع تو وامىگذارم . » القصّه ، خواجه اغل بيك حرام‌نمك قبول اين معنى نموده از بغداد به عجم آمد و از قاضى همدان كنيزكى صاحب جمال ، كه به حسن و خوبى فتنهء روزگار بود ، به هزار دينار عبارت از هزار مثقال طلا باشد ، خريده به اصفهان رفت و به آن كنيزك گفت : « اگر تو ملكشاه را زهر